اینجا امن ترین جای دنیاست انگار .
مثل خدا میمونه . دوستت داره . برات خوبی میخاد ولی من بی معرفت هر هزار ل سال ی بار میام پیشش بازم دم نمیزنه !!
دم نزدن !
موضعی که روز هاست منو مشغول کرده . انقدر از دم نزدن و وسیع بودن و صبور بودن فاصله گرفتم که دیگه خودم نابود شدم . دلم میخا کوتاه بیام در برابر تمام بلندی ها و نا حقی ها ولی انگار این دل انقدر شکسته که نمیفهمه باید طاقت بیاره . مجنون شده . حالیش نیست . چه میشه کرد ؟
تمرین کنیم لال مونی گرفتنو یا مادر ترسا بودنو ؟ تمرین کنیم بی غیرت بودن و یا دل گنده و مهر بانو بازی در
اوردنو ! ( مثل همین وبلاگ !)
ذات را چگونه باید عوض کرد و باهاش کنار اومد ؟؟
من چطور میتونم با این جماعت کنار بیام . بگذرم و نفهمن یا پاش وایستم بشم آدم بده ای که همه دوسش دارن . اخه ادم بدارو همه دوست دارن ولی قایمکی . نمیدونم چه حکمتیه . هر کی بده , حرفش برو داره . کاسه کوزه ها واسه اونه که آدمه . اونی میبازه که قانونو رعایت کرده . همه برای اون شارلاتانه بیشتر سر و دست میشکونن!! چرا خب ؟
من چی باشم پس ؟ در جهت بهبود حال دل خودم عرض میکنم البته . من چی باشم که احساس غربت نکنم بین رفیقام و خانواده و جامعه م ؟
قطعن نباید "خودم" باشم .
" این پاییز آرامش قبل از طوفان است انگار "