میخوام رها باشم ....

خرید بک لینک
من با کسیکه خیلی دوستش داشتم و شب ها و روز های قشنگی باهم داشتیم تموم کردم . پسری که فکر میکردم اگر یه روز نباشه منم نخواهم بود !

شبی که اون رابطه ی سراسر عشق همراه ترس و دلهره ی من رو تموم کردیم , بدترین شب دنیا بود برام . تا صبح بیدار بودم و اشک ریختم . ای کاش هیچ وقت شبا چیزی تموم نشه ...

صبحش با اشک از خونه زدم بیرون و تا شب تمام بدنم درد میکرد . نبودش آزارم میداد ولی آزارش کمتراز حضورش در کنارم بود . با هزار منطق و روانشناسی و رفیق بازی بهترین تصمیم , جدایی ما بود . بهترین تصمیم در دست های من بود . من برنده ی این ماجرا بودم و همیشه هستم و قطعا بازنده او بود . نه برای از دست دادن من بلکه برای دلیل از دست دادن من ....

من تجربه های زیادی از رابطه ها دارم . از جدایی ها , از بی معرفتی ها ولی این کمی متفاوت تر بود .

یاد شبی افتادم که بعد از مدت ها برگشتم ایران و خب پسریکه من عاشق بودم و به خاطرش برگشتم کشورم دیگه نبود ....

یاد شبی که از تهران خارج شدم تا در آغوش بهترین مرد دنیا آروم بخوابم و عشق رو تجربه کنم ولی همه ش یک رویای زود گذر بود .

یاد اولین عشقم افتادم . مردی سی و چندساله ی خوش تیپ که من تمام زندگیش بودم و اون تمام تجربه ی قشنگ زندگی من ولی این تب تند هم بعد از شبی برفی در آسمان سرخ زمستان نا پدید شد.

یاد تمام عاشقانگی هام افتادم . دلبری ها و رابطه های به ظاهر لطیف و تکرار نشدنی ...

اما چند روزه به شدت میخندم . به تمام گذشته میخندم و خوشحالم . از این تنهایی فعلی . از اینهمه تجربه با آدم های مختلف . از شناختیکه حالا با نگاه به صورت آدم ها میفهمم . از دروغ , نیرنگ , اغراق , صداقت , خیانت و کلی واژه ی سیاه و سفید دیگه که حالا از من یک دختر آروم ساخته .

بعد از تموم شدن اون شب های عذاب آور و گریان حالا دیگه آرومم و دلم میخواد این آرامش ادامه دار باشه .

دلم میخواد تنهایی و با معاشرت های گسترده م فرصت فکر کردن و نگاه کردن و لذت بردن داشته باشم . سفر میکنم , عکاسی , فیلم میبینم , ورزش میکنم و کار میکنم و کتاب میخونم تا دنیای قشنگ شخصیمو بسازم .

دلم میخواد از آدم ها فاصله بگیرم . فرصت تنفس داشته باشم و به هیچ چیز فکر نکنم . دیر برسم خونه , راه برم توو خیابونا و موزیک گوش بدم . خرید کنم و لاک بزنم و با کساییکه دوست دارم ساعت ها حرف بزنیم و سیگار بکشیم و چای بخوریم ....

حالا دیگه ساکتم , آروم و بی صدا مثل کسیکه منتظر مرگ نشسته ...

از تمام تکست هایی که برام میفرستند و قربون صدقه میرن و اصرار به دیدار دارن معذرت خواهی میکنم .

از تمام اونایی که مثل روزای گذشته ی من , منتظرند معذرت خواهی میکنم . از اونایی که میخوان با من قدم بزنن , کافه برن , سیگار بکشند , از کساییکه تولد و دوره همی دعوتم میکنند , از کساییکه پیشنهاد سفر و طبیعت میدن عذر خواهی میکنم . من تازه به زندگی عادی برگشتم و باید این بار بیشتر مراقب خودم باشم :))

بیشتر کنار مامانم باشم و بیشتر دختر خوبی باشم . بیشتر تنها باشم و بیشتر به سلامت روحی و جسمیم اهمیت بدم . من میخوام رهـــــا باشم . مثل یک روح سرگردان . مثل یک بچه ای که تا به سن تکلیف نرسیده مرده و بین دنیا های مختلف میچرخه .

لطفن مراعات کنید . مراعات کنید و نزدیک نشید . این تن خسته س . بذارید خوب بشه . شروع یک دردسر جدید نباشید . لطفن مراعات کنید :)
ممنونم .

پ ن 1 : امشب تولدش بود . به تاریخ 18 مهر و من به یک تبریک کوتاه بسنده کردم و دیدم که چقدر ساده بود گفتنش . تمام روز های خوش و ناخوش عاشقیمون , شب های تنهایی و دلدادگیمو و التهاب من در این مدت برای فراموشی , همه ش در یک جمله ی کوتاه تموم شد و خلاص ! تولدت مبارک .

پ ن 2 : این روزا درگیر پایان نامه و کارم هستم . درگیر کارای NGO هستم . ذهنم شدیدن درگیره و گیر یک مشت آدم (؟) فوق العاده مسخره ی به جرات بگم حسود کوتاه فکر افتادم .

پ ن 3 : من شهر بعد از طوفانم , بعد از سونامی . نگاهم رو بزرگ کردم و لبخند میزنم و رد میشم از اتفاقات و قصه ها , از آدم ها و نا مردیهاشون و برای هیچ تلاش نمیکنم . برای هیچ دست و پا نمیزنم . برای هیچ زیرآب نمیزنم و شیرینبازی نمیکنم و حرص نمیخورم . من انسانیت رو یاد گرفتم . سنگین بودن و سنگین حرف زدن رو . لطف مزاحم نباشید . مزاحم در هیچ شرایطی نباشید . همین !

پ ن 4 : اول از همه از خودتون ایراد بگیرید . خودتونو قضاوت منید . خودتونو منع کنید . بعد زندگی و انتخاب های دیگرانو به راحتی به گند بکشید . آبرو داری و راز داری از صفاتی ست که بویی ازش نبردید . حاشا به شخصیتتون .

پ ن 5 : الگو برداری و ایده گرفتن خوبه ولی چشم داشتن و حسد و اسکی رفتن و تقلید از شما یه آدم کودن و مسخره و بی محتوا میسازه که مدام در حال درجا زدن و فرو رفتنید .

پ ن 6 : چشم و دل سیر باشید !

تمام :)

به تاریخ این پاییز بی مزه .

امشب در سر باید شوری داشت ؟!...

ما را در سایت امشب در سر باید شوری داشت ؟! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 18:58

صفحه بندی